ابن خلدون ( مترجم : آيتى )

626

تاريخ ابن خلدون ( فارسي )

امراى شام نامه نوشت و آنان را از تحكم بيبرس چاشنيگير و ياران او و ستمى كه در حق او روا مىدارند آگاه نمود و گفت كه من به دست خويش پادشاهى به ايشان تقديم كردم و اين شوربختى را به اميد راحت برگزيدم ولى آنان دست از من برنمىدارند و هر بار كسى را مىفرستند و مرا تهديد مىكنند و ديديد كه با فرزندان الملك المعز آيبك و فرزندان الملك الظاهر بيبرس چه كردند ، و از اين گونه سخنان و از ايشان يارى خواست و به انواع تطميعشان كرد . عاقبت گفت اگر به يارى او برنخيزند به مغولان پناه خواهد برد . سلطان اين نامه را با يكى از سپاهيان كه از عهد آقوش الاشرفى در كرك مانده بود به شام فرستاد . اين سپاهى به شكار مولع بود . سلطان او را در شكارگاه بديد و زبان به شكايت و درد دل گشود . او گفت : من نامهء تو را نزد شاميان خواهم برد سلطان نيز نامه به او داد و او به شام رفت . شاميان به هم برآمدند و آنچنانكه در خور ايشان بود دعوت او اجابت كردند . سلطان به بلقاء رفت . جمال الدين آقوش الافرم نايب دمشق به مصر نامه نوشت و بيبرس چاشنيگير را از آنچه رفته بود آگاه نمود و از او خواستار لشكر شد تا به دفاع برخيزد . بيبرس چهار هزار نفر از سپاهيان مصر همراه با چند تن از امراى بزرگ نزد او فرستاد و به بسيج ديگر سپاهيان پرداخت . اين خبر سبب گسترش شايعات شد و مردم به خروش آمدند . مماليك سلطان كه بيمناك شده بودند قصد آن كردند كه هر كس به سويى رود . در اين حال خبر آوردند كه سلطان بار ديگر به عللى به بلقاء باز گرديده است . بازگشت او سبب اضطراب اصحاب و حواشى او گرديد و ترس آن داشتند كه مباد سپاهيان مصر بر آنها حمله‌ور شوند زيرا مىدانستند كه بيبرس را چنين آهنگى است . سلطان در نهان به مماليك خود كه در مصر بودند پيام داد كه آيا حاضرند در اين راه فداكارى كنند . آنان جواب قبول دادند . سلطان بار ديگر به نواب شام چون شمس الدين آقسنقر نايب حلب و سيف الدين نايب حمص نامه نوشت . همه جواب دادند كه فرمان او به جان و دل مىپذيرند . نايب حلب فرزند خود را نزد سلطان فرستاد . همه او را به قيام دعوت كردند . سلطان الملك الناصر در ماه شعبان سال 709 از كرك بيرون آمد . طايفه‌اى از امراى دمشق به او پيوستند . جمال الدين آقوش الافرم دو تن از اميران را براى حفظ راهها فرستاده بود ، اينان نيز به سلطان پيوستند . الملك المظفر بيبرس چاشنيگير نامه‌اى به نواب شام نوشت كه در كنار جمال الدين آقوش الافرم قرار گيرند و نگذارند كه سلطان الملك الناصر به سوى دمشق در حركت آيد . آنان از او اعراض كردند و به سلطان پيوستند . جمال الدين آقوش به بقاع و شقيف رفت و از سلطان امان خواست . سلطان او را و دو تن از امراى بزرگ او را امان داد . الملك الناصر به دمشق داخل شد . دمشق در آن روزگار خالصهء سيف الدين بكتمر امير جامه‌دار بود . او از صفد بيامد و به خدمت سلطان رفت . سلطان او را استقبال كرد و صله‌اى